واسم یه دغدغه شده بود!
بعدنا که بزرگتر شدم فهمیدم عشق و عاشقی چیه و دلبسته مولام شدم؛ عهد بستم که اگه ماشین خریدم پشتش یه چیز واسه آقام بنویسم!
حالا که خدا لطف مرحمت کرد و روزیم شد که ماشین دار بشم، بعد از گذشت یکسال به عهدم وفا کردم و پشتش نوشتم:

پ ن:
* یه دایی دارم یه روز بهم گفت اون که غریب نیست؛ عالم غریب اونه...
بعدا نوشت
* چقدر دووست دارم اونورش بنویسم امیری حسین فنعم الامیر

1
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
2
کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
3
به نجّار گفت: مي تواني دري برايم بسازي؟
نجار پرسيد: براي كجا؟
مرد پاسخ داد: براي در ورودي خانه ام.
نجار پرسيد: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گريست ...
4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»
.
.
.
.
.
آجرک الله یا مولا یا صاحب الزمان
خوشا به حال ماه شمسی!
ماه دوازدهمش هم آمد و رفت...
پ ن:
عشق ازمن و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
وقتی به داستان نگاه تو می رسم
یکباره شعر وارد تمثیل می شود
ای عابر بزرگ که با گامهای تو
از انتظار پنجره تجلیل می شود
تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشمهای پنجره تحمیل می شود
آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟!
بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
آن روز هفت سین اهورایی بهار
ای سبز با سلام تو تکمیل می شود